تبلیغات
معبـــری به آســمان - عکس پسر..





منــور که زدند...

دیدم یک نفر پاهایش را به زمین می کشید... 

یک دست را به گلـویش گرفته بود و با دست دیگر میخواست زیپ جیب پیراهنش را بـاز کنـد.

 خواستم گلویش را ببندم نگذاشت.

دستم را گرفت و گذاشت روی جیبش. گفتم : "مگه توش چیه؟"

خون از لای انگشتانش بیرون می زد.نمی توانست حرف بزند.زیپ پیراهنش را گرفتم کشیدم.

گیر کرده بود محکم کشیدم،باز نشد.

پاهایش را آرام تر به زمین می کشید.   

با سر نیزه جیب ها را پاره کردم.دو تکه کاغذ بود، درآوردم ....دیگر پاها را به زمین نمی کشید....  
  
 -------------------- منور که زدند پسرش توی عکس می خندید... -----------





طبقه بندی: دفاع مقدس،

تاریخ : شنبه 12 مرداد 1392 | 06:59 ب.ظ | نویسنده : سـلالة الزهـــراء