تبلیغات
معبـــری به آســمان - داماد خدا شد..!


مرخصی نمی رفت ، مدام تو منطقه بــــود.

دیگــه تــاب نیــاوردم و پــرسیــدم...

گــفـت : بــچه بـــودم كــه پـدر و مـادرم فــوت كـردن

یه حاجی منو بزرگ كرد .كسی رو به جز من نداشت.

قبل از اینكه بیام به جبهه یه دختری رو برام نامزد كرد

عـقـد و عـروسی مـون مـوندش بـرای بـعـد.

به حاجی قول دادم هر وقت برگشتم شهر ،مجلس عروسی بر پا كنیم.

گفتـــم :تو هم این طوری می خوای زیر قـولت نزنی!

فقط خندید.

تو عملیات بعدی داماد خــدا شد..!



طبقه بندی: دفاع مقدس،

تاریخ : پنجشنبه 3 مرداد 1392 | 02:05 ب.ظ | نویسنده : سـلالة الزهـــراء