تبلیغات
معبـــری به آســمان - ایثــار در حال شهـادت


مانـده بودیـم وسط میدان میـن. همـه مجروح بودنـد و خستـه. 

یه رزمنـده ی زخمی چنـد متـر آن طرف تر از من افتـاده بـود. 

دست و پایـش را روی زمیـن می کشیـد. 

انگار دردش شدیـد شده بـود. با آرنـج خودش را کشید جلوتـر. 

کم کم از من دور می شـد. 

فکر کردم می خواهـد از میدان میـن خارج شـود. 

گفتم: « با این همه درد چرا اینقدر به خودت فشـار می آوری؟ »

 گفت: « چنـد تا مجـروح دیگر آنطـرف هستنـد. 

من هم چنـد دقیقه بیشتر زنـده نیستـم. 

می خواهـم قمقمـه ی آبـم را برسانـم به دست آنهـا »



طبقه بندی: دفاع مقدس،

تاریخ : دوشنبه 31 تیر 1392 | 02:02 ب.ظ | نویسنده : سـلالة الزهـــراء