تبلیغات
معبـــری به آســمان - خاطره ای از تفحص شهید گمنام

بچه ها بــاز بــر این نقطــه ( شهـــادت )

گذارید انگشت

عشق پـــر ..

عاطفه پـــر ...

هر که بسیجی تر پـــر ..

بعد از نماز صبح و خواندن زیارت عاشورا، به سمت منطقه مورد نظر در تپه هاى فکه حرکت کردیم. از روز قبل، یک شیار را نشانه کرده بودیم و قرار بود آن روز درون آن شیار به تفحص بپردازیم.
پاى کار که رسیدیم، بچه ها «بسم الله» گویان شروع کردند به کندن زمین.

 چند ساعت شیار را بالا و پائین کردیم، ولى هیچ خبرى نبود. نشانه هاى رنج و غصه در چهره بچه ها پدیدار شد. ناامید شده بودیم. مى خواستیم به مقر برگردیم، اما احساس ناشناخته اى روح ما را به خود آورده بود.

انگار یکى مى گفت: «نرویــد... شهــدا را تنها نگذاریــد...».


بچه ها که مى خواستند دست از کار بکشند، مجدداً خودشان شروع کردند به کار. تا دم اذان ظهر تمام شیار را زیررو کردند. درست وقت اذان ظهر بود که به نقطه اى که خاک نرمى داشت، برخوردیم و این نشانه خوبى بود. لایه اى از خاک را کنار زدیم. یک گرمکن آبى رنگ نمایان شد.

 به آنچه که مى خواستیم، رسیدیم. اطراف لباس را از خاک خالى کردیم تا ترکیب بدن شهید بهم نخورد، پیکر جلویمان قرار داشت. متوجه شدیم شهید به حالت «سجــده» بر زمین افتاده است.


پیکر مطهر را بلند کرده و به کنارى نهادیم و براى پیدا کردن پلاک، خاک هاى محل کشف او را «سرند» کردیم ولى متأسفانه از پلاک خبرى نبود.


بچه ها از یک طرف خوشحال بودند که سرانجام شهیدى را پیدا کرده اند و از طرف دیگر ناراحت بودند که آن شهید عزیز شناسایى نشد و همچنان گمنام باقى مى ماند. کسى چه مى داند؟

 شاید آن عزیز، هنوز هم «گمنــام» باقى مانده باشد...





طبقه بندی: دفاع مقدس، خاطرات تفحص شهدا،

تاریخ : شنبه 8 تیر 1392 | 01:38 ق.ظ | نویسنده : سـلالة الزهـــراء