تبلیغات
معبـــری به آســمان


آرزومان کربلا بود و نجف
جان و سر دادیم در راه هدف

چفیه هایمان رنگ و بوی یاس داشت
رنگ و بــــــــوی بیرق عبـــــاس داشت

یاد شبهایی که ما بودیم و مین
جستجوی مرگ در زیر زمین

همـــــــــدم شبهایمان سجاده بود
حمله کردن خط شکستن ساده بود

حسرت رفتن در این دل مانده است
دست و پایم سخت در گل مانده است

عاشقان رفتند و ما جا مانده ایم
زیر بار غصه ها وا مــــــــــانده ایم


تاریخ : دوشنبه 25 فروردین 1393 | 10:32 ب.ظ | نویسنده : سـلالة الزهـــراء

اندازه پسر خودم بود ...

سیزده چهارده سال سن داشت ....

وسط عملیات یدفعه نشست ...

گفتم : حالا چه وقت استراحته ؟!!

گفت : بند پوتینم شل شده. میبندم و راه میفتم ...

نشست ولی بلند نشد ....
هردوپایش تیر خورده بود 

ولی برای روحیه ما چیزی نگفت !!!



طبقه بندی: دفاع مقدس،

تاریخ : پنجشنبه 15 اسفند 1392 | 07:14 ب.ظ | نویسنده : سـلالة الزهـــراء

هی دست می‌رود به کمرها یکی یکی
وقتی که می‌رسند خبرها یکی یکی
خم گشته است قد پدرها دوتا دوتا
وقتی که می‌رسند پسرها یکی یکی

باب نیاز باب شهادت درِ بهشت 
روی تو باز شد همه درها یکی یکی
سردار بی‌سر آمده‌ای تا که خم شوند
از روی دارها همه سرها یکی یکی

رفتی که وا شوند پس از تو به چشم ما
مشتِ پُر قضا و قدرها یکی یکی
رفتی که بین مردم دنیا عوض شود
درباره‌ی بهشت نظرها یکی یکی

در آسمان دهیم به هم ما نشانشان
آنان که گم شدند سحرها یکی یکی
آنان که تا سحر به تماشای یادشان
قد راست می‌کنند پدرها یکی یکی



طبقه بندی: خاطرات تفحص شهدا،

تاریخ : یکشنبه 13 بهمن 1392 | 06:30 ب.ظ | نویسنده : سـلالة الزهـــراء
پــــدر صــورت پـسـر را بـــوسیـــد

گـفت :تا کـی میخوای بـری جبـهـه ؟

پسر خندید و گفت :

قول میدم این دفعه ی آخرم باشه بابا !

پدر : قــول دادی ها !!

و پسر سر قــولش " جــ
ــان " داد ...




 راهی است راه عشق که هیچــش کنــاره نیست

آنجا جــز آنکــه جــان سپارند چــاره نیست..





تاریخ : یکشنبه 13 بهمن 1392 | 05:55 ب.ظ | نویسنده : سـلالة الزهـــراء
سـلام کردن مستحب هست

 ولی جوابـش واجب 

و کدام شهید ترک واجبـــــ می کند.

شهیــد گمنـــام ســلام



تاریخ : چهارشنبه 9 بهمن 1392 | 08:47 ب.ظ | نویسنده : سـلالة الزهـــراء
به مادرقـول داده تبود حتما برمی گرده ،

وقتی مادر تن بی سـر فرزندش را دیـد

لبخند تلخی زد و گفتـــ :

"پسـرم سـرش میرفت قولــش نمیرفت."




امـا بـدانـیـد , هـرکـس در راه خـدا کـشـتـه نـشـود ؛
عـاقـبـت مـی مـیـرد . . .






طبقه بندی: دفاع مقدس،

تاریخ : جمعه 4 بهمن 1392 | 02:06 ب.ظ | نویسنده : سـلالة الزهـــراء

شهید حمزه خسروی، فرمانده عملیات یکی از گروهان های لشکر المهدی(عج) بود.

 روزی پس از ادای نماز صبح، رو به یکی از برادران روحانی می کند و می پرسد: 

«آقا! اگر کسی خواب امام علی علیه السلام را ببیند، چه تعبیری دارد؟»

 روحانی در پاسخ می گوید: «باید دید چه خوابی دیده و ماجرا چگونه بوده است.»

شهید خسروی دیگر چیزی نمی گوید؛

 اما دو ساعت بعد، در یکی از محورهای عملیاتی، 

در حالی که فرق سرش شکافته شده بود، به دیدار حضرتش شتافت و رستگار شد.

برگرفته از کتاب دو رکعت عشق/ علیرضا قزوه



تاریخ : جمعه 4 بهمن 1392 | 12:55 ب.ظ | نویسنده : سـلالة الزهـــراء

کسی چه می دانست تاریخ دوباره در هشت سال دفاع مقدس تکرار شود و پسری سر بر بالین پدرش 25 سال آرام بگیرد و 25 سال این دو شهید گذر زمان را به نظاره بنشیند تا گروهی از بچه های تفحص بیایند و پدر و پسر را از دل صحرا به دیار خود بازگردانند.

طی عملیات تفحص، در منطقه چیلات، پیکر دو شهید پیدا شد...

یکی از این شهدا نشسته بود و با لباس و تجهیزات کامل به دیوار تکیه داده بود. لباس زمستانی هم تنش بود. شهید دیگر لای پتو پیچیده شده بود.
معلوم بود که این دراز کش مجروح شده است. اما سر شهید دوم بر روی دامن این شهید بود، یعنی شهید نشستهسر آن شهید دوم را به دامن گرفته بود.

خوب، پلاک داشتند، پلاک ها را دیدیم که بصورت پشت سر هم است. 555 و 556 . فهمیدیم که آنها با هم پلاک گرفته اند. معمولا اینها که با هم خیلی رفیق بودند، با هم می رفتند پلاک می گرفتند.
اسامی را مراجعه کردیم در کامپیوتر. دیدیم که آن شهیدی که نشسته است، پدر است و آن شهیدی که درازکش است، پسر !
 پدری سر پسر را به دامن گرفته است.

شهید سید ابراهیم اسماعیل زاده موسوی پدر و سید حسین اسماعیل زاده پسر است اهل روستای باقر تنگه بابلسر



طبقه بندی: خاطرات تفحص شهدا، دفاع مقدس،

تاریخ : سه شنبه 26 آذر 1392 | 09:27 ب.ظ | نویسنده : سـلالة الزهـــراء
دیشب دوﺑﺎره خواب دیدم کربلا را
کرب و ﺑﻼی ﭘﺎک و خوب جبهه ھ ﺎ را
****
دیشب دوﺑﺎره ﺟﺎن ﻣﺎ پرواز میکرد
ﺑﺎ روح سبز شهدا همراز میکرد
****
دیشب تمام جبهه ھﺎبوی جنون داﺷت
اندر کنام عشق ﺟﺎری جوی خون داﺷت
****
دیشب سبو از دﺳت ﺳﺎقی میگرفتم
ﺑﺎ جبهه ای ھﺎی خدا معنی گرفتم
****
دیشب ﮐﻼس عشق بود و تست مردی
غیرت ﮐﻼم اول و ھم ﭘﺎیـمردی
****
دیشب میان جبهه مجنون می شدم من
کل خلایق لیلی و مفتون شدم من
****
دیدم که جان را بر سر میخانه دادن
اول ﮐﻼم عشق و دل بر دوﺳت دادن



طبقه بندی: دفاع مقدس،

تاریخ : شنبه 23 آذر 1392 | 09:49 ب.ظ | نویسنده : سـلالة الزهـــراء

از کمیته تفحص مفقودین با منزل شهید تماس گرفتند .

خانمی گوشی را برداشت.
مثل همه موارد قبلی با اشتیاق گفتند که بعد از بیست وچندسال انتظار ، پیکر شهید پیدا شده و تا آخر هفته آن را تحویلشان می دهند.
برخلاف تمام موارد قبلی ، آن طرف خط ، خانم فقط یک جمله گفت :حالا نه. می شود پیکر شهید را هفته آینده بیاورید ؟
آقا جا خورد اما به روی خودش نیاورد. قبول کرد.
گذشت 
روز موعود رسید. به سر کوچه که رسیدند دیدند همه جا چراغانی شده. وارد کوچه شدند.دیدند انگار درخانه شهید مراسم جشنی برپاست.
در زدند کسی منتظر آنها نبود چون گویی هیچ کس نمی دانست قرار است چه اتفاقی بیافتد. مقدمه چینی کردند صدای ناله همه جا را گرفت مجلس جشن که حالا معلوم شد مجلس عروسی دختر شهید است به مجلس عزا تبدیل شد تنها کسی که منتظر آن تابوت بود همان عروس مجلس بود.
خودش خواسته بود که پدرش در مجلس عروسی اش حاضر شود به عمد آمدنش را به تأخیر انداخت. عروس گفت تابوت را به داخل اتاق بیاورید. خواست که اتاق را خالی کنند. فقط مادر و داماد بمانند و همرزم پدرش.
همه رفتند.
گفت در تابوت را باز کنید. باز کرد.
گفت: استخوان دست پدرم را به من نشان بده. نشان داد.
استخوان را در دست گرفت و روی سرش گذاشت و رو به داماد با حالت ضجه گفت: ببین!ببین این مرد که می بینی پدر من است. نگاه نکن که الان دراز کش است روزی یلی بوده برای خودش . ببین این دستِ پدرمن است که روی سرم هست. نکند روزی با خودت بگویی که همسرم پدر ندارد..



طبقه بندی: دفاع مقدس،

تاریخ : چهارشنبه 20 آذر 1392 | 11:52 ب.ظ | نویسنده : سـلالة الزهـــراء


شب عملیات بدر بود...

كه با قایق به طرف منطقه مورد نظر خود به راه افتادیم .

بعد از رسیدن به خشكى كه با مشقت زیاد و عبور از موانع خورشیدى و سیم خاردارهاى حلقوىانجام گرفت . 

دستور حركت صادر شد.

خط اول را نیروهاى خط شكن از وجود نیروهاى دشمن پاک كرده بودند

و گوشه و كنار جاده جنازه هاى آن ها دیده مى شد.

منطقه فوق العاده باتلاقى بود و گاهى تا مچ پا در گل و لاى فرو مى رفتیم .

ما كه تجهیزات كامل همراه داشتیم و در حال دویدن هم بودیم ، فهمیدیم كه وقت نماز صبح شدهاست .

اعلام شد امكان توقف و اقامه نماز نیست و باید در همین حالت نماز بخوانید.

ما در حال دویدن و در وضعیتى كه گلوله هاى خمپاره در اطرافمان به زمین مى خورد

و نیز عده اى هم مجروح مى شدند.

نماز صبح را در حال دویدن اقامه كردیم...!



طبقه بندی: دفاع مقدس،

تاریخ : پنجشنبه 14 آذر 1392 | 01:09 ق.ظ | نویسنده : سـلالة الزهـــراء

بسم الله

امروز دقیقاً نمی دانم روز دوم و یا سوم محرم است، بدن مجروحم حدود ۲۰۰ (شاید کمتر) کیلومتر دور از وطن اسلامیم در یک کلبه روستائی در کنار جاده یکی از شهرهای عراق بر زمین افتاده است. همراهم صبح رادیو را روشن کرد برنامه کودک بود داشت برای امام حسین (ع) نوحه میخواند خیلی دلم گرفته است، شدیداً دلم می خواهد گریه کنم ولی صد حیف…

چند هفته است حمام نرفته ام بدنم خیلی کثیف است نه طهارت و نه پاکی، به همان ناپاکی روحم، اما دیشب خواب دیدم حمام رفته ام تمیز و پاک خیلی خوشحال بودم احتمالاً شاید چه می دانم شاید خداوند گناهانم را بخشیده باشد و شاید بالاتر قصد دارد از من راضی باشد و مرا پیش خود ببرد به هر حال احساس عجیبی دارم، در زندگی ام سعی کرده ام هیچ وقت وابستگی پیدا نکنم گرچه نتوانستم اما در همین چند لحظه خود را دارم برای دیدار او آماده می کنم. به هیچ چیز امیدی ندارم جز او تنها امیدم خدا تو هستی، هیچ سرمایه ای نیندوخته ام مرا چکار خواهی کرد، تو را به حق حسین (ع) تو را به مظلومیت علی اصغر…




به من رحم کن خدا، خدایا مرا ببخش، مرا پاک کن از این دنیا ببر، خدایا تو میدانی اگرچه گنه کار بودم، گرچه نافرمانی تو را کردم ولی خدایا تو بزرگتر از آنی، تو مهربانتر از آنی که بخواهی تن مجروح را در آتش اندازی خدایا از رفتنم ناراحت نیستم از چگونه رفتنم نیز ناراحت نیستم نگران مهمان نوازی تو هستم، چطور با من برخورد خواهی کرد خدا، مرا ببخش مرا ببخش خدا.

خداحافظ همگی شما





طبقه بندی: دفاع مقدس،

تاریخ : چهارشنبه 15 آبان 1392 | 10:48 ب.ظ | نویسنده : سـلالة الزهـــراء

داد می زد گریـه می کرد،می گفت:می خواهـم صـورت برادرم را ببــوسم...

اجازه نمی دادنـد.

یکی گفت:خواهــر است مگر چه اشکالی دارد؟بگذارید بـرادرش را ببــوسد.

گفتند: شما اصرار نکنیـد نمی شود...

این شهیـد سـر ندارد...




طبقه بندی: دفاع مقدس،

تاریخ : سه شنبه 7 آبان 1392 | 08:00 ب.ظ | نویسنده : سـلالة الزهـــراء


خواهر عزیز...

اگر تیر دشمن جـ ـ ـ سـ ـ ـ ــ ـ م شهدا را شکافت.

تیر بدحجابی تو قـ ـ ـ لـ ـ ـ ـ ب شهدا را میدرد.


تاریخ : سه شنبه 7 آبان 1392 | 07:14 ب.ظ | نویسنده : سـلالة الزهـــراء

شبی در محفلی ذکر علی بود

شنیدم عارفی فرزانه فرمود

اگر آتش به زیر پوست داری

نسوزی گر علی را دوست داری

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-


غدیر یعنی کسانی که عقب مانده اند برسند
و کسانی که جلو رفته اند برگردند، تا با ولایت حرکت کنند.
عید غدیر خم مبارک باد

..................................................................................

این هم خاطره ای جالب از رزمندگان دفاع مقدس در روز عید غدیر تقدیم شما گرامیان:)


عید غدیر که می شد خیلی ها عزا می گرفتند.لابد می پرسید چرا؟

به همین سادگی که چند تا ازبچه ها با هم قرار می گذاشتند که به یکی بگویند سید.البته کار به همین جا ختم نمی شد.

ایستاده بودیم بیرون چادر که یک دفعه می دیدیم چند نفر دارند دنبال یکی از برادرها می دوند،

هی می گویند:"وایسا سید علی کاریت نداریم"و او مرتب قسم می خورد که :"من سید نیستم ،ولم کنید"تا بالاخره می گرفتند و می پریدند به سر و کله اش و به بهانه ی بوسیدن آش و لاشش می کردند و بعد هم هرچی داشت،از انگشتر و تسبیح و پول و مهر نماز،تا چفیه و حتی لباس،همه را می گرفتند و از تنش به بهانه ی متبرک بودن بیرون می آوردند.

جالب اینکه به قدری جدی می گفتند"سید"که خود شخص هم بعدکه ولش می کردندشک می کرد و می گفت:"راستی راستی نکند ما سید هستیم و خودمان خبر نداریم!"

گاهی هم کسی پا پیش می گذاشت و ضمانتش رامی کردکه:"قول میده وقتی اومد تو چادر،عیدی بچه ها یادش نره؛ولو شده با یه سکه ی 20 ریالی"

و او می آمد و سکه را می داد و غر می زدکه:"عجب گیری افتادیم ها.بابا ما به کی بگوییم که سید نیستیم".

منبع:فرهنگ نامه جبهه/شوخ طبعی ها


تاریخ : چهارشنبه 1 آبان 1392 | 07:34 ق.ظ | نویسنده : سـلالة الزهـــراء


عشق بود و جبهه بود و جنگ بود
عرصه بر گُردان عاشق تنگ بود
***
هر که تنها بر سلاحش تکیه کرد 
مادری فرزند خود را هدیه کرد
***
در شبی که اشکمان چون رود شد
یک نفر از بین ما مفقود شد
***
آنکه که سر دارد به سامان می رسد
آنکه که جان دارد به جانان می رسد
***
دیده ام ، دستی به سوی ماه رفت
بی سر و جان تا لقاءالله رفت
***
زندگیمان در مسیر تیر بود 
خاک جبهه ، خاک دامنگیر بود
***
آنکه خود را مرد میدان فرض کرد
آمد از این نقطه طی الارض کرد
***
هر که گِرد شعله چون پروانه است
پیکر صدپاره اش بر شانه است
***
تن به خاک و بوی یاسش می رسد 
بوی باروت از لباسش می رسد
***
دشمن افکنهای بی نام و نشان 
پوکه ی خونین شده تسبیحشان
***
کار هرکس نیست این دیوانگی
پیله وا می ماند از پروانگی
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
افشین مقدم



طبقه بندی: دفاع مقدس،

تاریخ : پنجشنبه 11 مهر 1392 | 08:28 ب.ظ | نویسنده : سـلالة الزهـــراء

داشتیم بر می گشتیم عقب،

سر راه دیدم ده دوازه نفری افتاده اند روی زمیـن

از بچه های خودمان بودند.

رفتیم بالای سرشان، نه تیـری خورده بودند، نه ترکشی، نه هیــچ

سرم را گذاشتم روی سینه یکیشان، قلبش می زد، آرام، آرام، آرام، 

توی گرمای شصت هفتاد درجه...

برای شهادت تیر و ترکش لازم نیست، چند ساعت آب نداشته باشی، کافی است.....!

السلام علیک یا ذبیح العطشان . . .



طبقه بندی: دفاع مقدس،

تاریخ : پنجشنبه 4 مهر 1392 | 09:09 ب.ظ | نویسنده : سـلالة الزهـــراء
***بســم رب الشــهداء***

آغاز هفته ی دفاع مقدس رو به همگی رهروان راه شهدا تبریک میگم.



شهدا . . . 

کوچیده اید زود، مگر صبرتان کجاست ؟ . . .

من میرسم ز ره، تو را به خدا پا به پا کنید . . .

یک کوله بار حادثه و یک کوره راه عمر باید گذشت . . .

تو را به جان مادرت زهرا برایم دعا کنید . . .




طبقه بندی: دفاع مقدس،

تاریخ : دوشنبه 1 مهر 1392 | 01:12 ق.ظ | نویسنده : سـلالة الزهـــراء
«شهید محمد مهدی نصیرایی» جانشین یکی از محورهای واحد اطلاعات و عملیات لشکر ویژه 25 کربلا بود و در عملیات والفجر هشت در منطقه فاو به درجه رفیع شهادت نائل آمد. این شهید بزرگوار از شهدای مداح دفاع مقدس بود. صدای سوزناک او هنوز در گوش هم رزمانش باقی مانده است. حاج رضا دادپور از مداحان اهل بیت و از فرماندهان بهداری لشکر ویژه 25 کربلا در دوران دفاع مقدس، خاطره ی زیبا و آموزنده ای را از شهید نصیرایی به شرح ذیل بیان می‌کند.



حقیقتاً «شهید مهدی نصیرایی» از فن و فنون مداحی چیزی نمی دانست. اگر صدای مهدی را برای مداحان امروزی پخش کنیم، شاید بگویند: این هم مداح بود؟ اما در او چیزی وجود داشت که وقتی زبان باز می کرد و صلوات اول مداحی را می خواند، ناگهان همه ی کسانی که در مجلس نشسته بودند، دل های شان تکان می خورد و حال عجیب معنوی پیدا می کردند و هیچ کس در حال و هوای خودش نبود. 


بعد از شهادت مهدی، در پایگاه شهید بهشتی اهواز وقتی وارد اتاق مان شدم، دیدم «شهید حسین موقر» نوارکاست مداحی آقا مهدی را در ضبط گذاشته و دارد گریه می کند. رفتم کنارش و ضبط را خاموش کردم و گفتم: 

- «بابا بسه دیگه؛ خسته شدیم؛ ول کن؛ چقدر گریه می کنی؟ داری خودتو می کشی؟ مهدی رفت، خوش به حالش.» 

صورت پر از اشکش را نشانم داد و آرام مثل اینکه من سرش فریاد نزده ام گفت: 

- «رضا! دعا کن شهید بشم.» 

.....به ادامه ی مطلب بروید

ادامه مطلب

طبقه بندی: دفاع مقدس،

تاریخ : پنجشنبه 28 شهریور 1392 | 12:33 ب.ظ | نویسنده : سـلالة الزهـــراء

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)

در استانه ی ولادت پر سرور و بهجت حضرت علی ابن موسی الرضا سلام الله علیه

وبگاه جوان انقلابی طرحی را گذاشتند به نام خاطرات من و  امام رضا(ع)....

از شما دوست عزیز دعوت میشود تا در این طرح شرکت کنید و با نوشتن خاطرات خود در این طرح سهیم باشید...

جزییات طرح و نحوه ارسال خاطره در ادامه ی مطلب



ادامه مطلب
تاریخ : شنبه 23 شهریور 1392 | 03:11 ب.ظ | نویسنده : سـلالة الزهـــراء

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3